شهرام
در مقد مه ای که در مقاله قبل آمد تشریحی در مورد لزوم استفاده ازخرد ومنطق به هنگام کاوش و تحری درمورد هر مطلبی بیان گشت. اگر عقل و منطق اساس بحث واستدلال نباشد، مناظره تبدیل خواهد شد به جنگ عقاید وباورها و مسلما به هیچ نتیجه مثبتی نخواهد رسید.غرق شدن در اوهام عقاید و تمسک به باورهای تقلیدی چشم بصیرت را نابینا و سراج منیر دل را تاریک مینماید. "لأَنّ الّناسَ يَمْشُونَ في سُبُلِ الوَهْمِ ولَيْسَ لَهُمْ مِنْ بَصَرٍ لِيعْرِفُوا اللهِ بِعُيونِهم أَو يَسْمَعُوا نَغَماتِهِ بِآذَانِهِمْ " (بدرستی که ناس در طرق اوهام مشی مینمایند ونیست از برای آنان بصیرتی که حق را به چشم خویش ببنینند ویا گوشی که با آن نغمات الهی را بشنوند".
البته جستجو و طلب حقیقت لازمه پیش بنا و شرایطیست و مقتضیات وامادگیهای مخصوصی را میطلبد. حضرت بهاالله در این مورد به احسن بیان میفرمایند :
"برادر من، شخص مجاهد که اراده نمود قدم طلب و سلوک در سبيل معرفت سلطان قِدَم گذارد بايد در بدايت امر قلب را که محلّ ظهور و بروز تجلّی اسرار غيبی الهی است از جميع غبارات تيره علوم اکتسابی و اشارات مظاهر شيطانی پاک و منزّه فرمايد و صدر را که سرير ورود و جلوس محبّت محبوب ازلی است لطيف و نظيف نمايد. و همچنين دل را از علاقه آب و گل يعنی از جميع نقوش شبحيّه و صور ظلّيّه مقدّس گرداند به قسمی که آثار حبّ و بغض در قلب نماند که مبادا آن حبّ او را به جهتی بی دليل ميل دهد و يا بغض او را از جهتی منع نمايد. چنانچه اليوم اکثری به اين دو وجه، از وجه باقی وحضرت معانی باز ماندهاند و بی شبان در صحراهای ضلالت ونسيان می چرند. و بايد در کلّ حين توکّل به حقّ نمايد و ازخلق اعراض کند و از عالم تراب منقطع شود و بگسلد و به ربّ الارباب در بندد. و نفس خود را بر احدی ترجيح ندهد وافتخار و استکبار را از لوح قلب بشويد و به صبر و اصطباردل بندد و صمت را شعار خود نمايد و از تکلّم بی فائده احترازکند. چه زبان ناری است افسرده و کثرت بيان سميّ است هلاک کننده. نار ظاهری اجساد را محترق نمايد و نار لسان ارواح و افئده را بگدازد. اثر آن نار به ساعتی فانی شود و اثراين نار به قرنی باقی ماند. و غيبت را ضلالت شمرد و به آن عرصه هرگز قدم نگذارد، زيرا غيبت سراج منير قلب را خاموش نمايد و حيات دل را بميراند. به قليل قانع باشد و از طلب کثير فارغ. مصاحبت منقطعين را غنيمت شمارد و عزلت از متمسّکين و متکبّرين را نعمت شمرد. در اسحار به اذکار مشغول شود و به تمام همّت و اقتدار در طلب آن نگارکوشد. غفلت را به نار حبّ و ذکر بسوزاند و از ما سوی اللّه چون برق در گذرد. و بر بی نصيبان نصيب بخشد و از محرومان عطا و احسان دريغ ندارد. رعايت حيوان را منظور نمايد تا چه رسد به انسان و اهل بيان. و از جانان جان دريغ ندارد و از شماتت خلق از حقّ احتراز نجويد. و آنچه برای خود نمی پسندد برای غير نپسندد و نگويد آنچه را وفا نکند. و از خاطيان در کمال استيلاء در گذرد و طلب مغفرت نمايد.و بر عاصيان قلم عفو در کشد و به حقارت ننگرد زيرا حسن خاتمه مجهول است. ای بسا عاصی که در حين موت به جوهرايمان موفّق شود و خمر بقا چشد و به ملأ اعلی شتابد و بسا مطيع و مؤمن که در وقت ارتقای روح تقليب شود و به اسفل درکات نيران مقرّ يابد. باری، مقصود از جميع اين بيانات متقنه و اشارات محکمه آن است که سالک و طالب بايد جزخدا را فنا داند و غير معبود را معدوم شمرد. و اين شرايط از صفات عالين و سجيّه روحانيّين است که در شرايط مجاهدين و مشی سالکين در مناهج علم اليقين ذکر يافت. و بعد از تحقّق اين مقامات برای سالک فارغ و طالب صادق، لفظ مجاهد درباره او صادق می آيد..."(ایقان ص۲۱۵)
"و چون سراج طلب و مجاهده و ذوق وشوق و عشق و وله و جذب و حبّ در قلب روشن شد و نسيم محبّت از شطر احديّه وزيد ظلمت ضلالت شکّ و ريب زائل شود و انوار علم و يقين همه ارکان وجود را احاطه نمايد. در آن حين بشير معنوی به بشارت روحانی از مدينه الهی چون صبح صادق طالع شود و قلب و نفس و روح را به صور معرفت از نوم غفلت بيدار نمايد. و عنايات و تأييدات روح القدس صمدانی حيات تازه جديد مبذول دارد به قسمی که خود را صاحب چشم جديد و گوش بديع و قلب و فؤاد تازه می بيند و رجوع به آيات واضحه آفاقيه و خفيّات مستوره انفسيّه می نمايد و به عين اللّه بديعه در هر ذرّه بابی مفتوح مشاهده نمايد برای وصول به مراتب عين اليقين و حقّ اليقين و نور اليقين، و در جميع اشياء اسرار تجلّی وحدانيّه و آثار ظهور صمدانيّه ملاحظه کند. قسم به خدا که اگر سالک سبيل هدی و طالب معارج تقی به اين مقام بلند اعلی واصل گردد رائحه حقّ را از فرسنگ های بعيده استنشاق نمايد و صبح نورانی هدايت را از مشرق کلّ شیء ادراک کند و هر ذرهّ و هر شیء او را دلالت بر محبوب و مطلوب نمايد و چنان مميّز شود که حقّ را از باطل، چون شمس از ظلّ، فرق گذارد. مثلاً اگر نسيم حقّ از مشرق ابداع وزد و او در مغرب اختراع باشد البتّه استشمام کند. و همچنين جميع آثار حقّ را از کلمات بديعه و اعمال منيعه و افعال لميعه، از افعال و اعمال و آثار ما سوی امتياز دهد چنانچه اهل لؤلؤ، لؤلؤ را از حجر و انسان، ربيع را از خريف و حرارت را از برودت ."(ایقان ۲۱۶ )
شکی نیست که کنار گذاشتن تعصبات دینی وباورهای مذهبی و فرهنگی که با تار و پود انسان در هنگام رشدش عجین شده کار آسانی نیست. ولی عشق به حقیقت و تمسک و تشبث به ادعیه و مناجات و ذوق و شوق رسیدن به معرفت حق به تدریج قلب را از غبارات تیره تعصبات و مشام را از زکام تقالید پاک کرده و انسان آماده دریافت نور حقیقت در قلب واستنشاق روائح احدیه میشود.
فکر و قلبی که فارغ از از بغض و تکبر نشود قا در به درک حقیقت و استفاده ازقوای عقل و منطق نخواهد شد.
در اثنای نگارش این سطور خانم قندهاری نقدی بر مطالب قبلی بنده نصب کردند. البته از آخرین پاراگراف ایشان نیت قلب و هدف اصلی ایشان و نحوه استدلا لشآن کاملا پیداست و جوآب به آن غیر ازاتلاف وقت خوانندگان نتیجه ای نخواهد داشت. اکثر آن نقد تکرارضبط صوت میترا خانم است. ولی چند مورد را که مرتبا ایجاد شبهه میکند را بطور خلاصه نقد میکنم که همراهان شاهد باشند که متاسفانه ماندانا خانم هم بر اثر اقدام میترا خانم مشی مینمایند و منطق را یکباره کنار گذاشته اند . جمله زیر شاهد بارزی است ازقدرت بینش و منطق ایشان.
- قادیانی ها بیان می کنند :" خدا هر كه را بخواهد هدايت مىكند. "(سوره البقرة - آیه 272 ) ، با این وجود ، به نظر شما حق با بابیان و بهائیان است یا قادیانی ها؟!
ماندانای عزیز و میترا خانم: قادیانیها بیا ن نمیکنند " خدا هر كه را بخواهد هدايت مىكند". این بیان قران میباشد واگر حقیقتی در این ایه هست و ذره ای منطق در آن موجود است پس هم قادیانی ها هم مسلمانان هم بهاییان میتوانند به آن استناد نمایند و هیچ اشکالی ندارد که چه کسی آنرا استفاده مینماید. . اگر ضعفی در این منطق و بیان است ، آن ضعف به اسلام و قران بر میگردد نه به قادیانی ها وبهاییان. ولی این آیه از همان موارد اعتقادی است نه منطقی و عقلی، مگر آنکه تصمیم گرفته شود منطق این بیان اول ثابت شود بعد آنرا شاهد آورد. ولی چون این آیه پایه اعتقاد مسلمین است هر قادیانی و هر بهائی میتواند آنرا از برای یک مسلمان شاهد آورد.( مخصوصا چونکه در دیانت بهایی هم به این ایه تاکید شده). ولی ذکر آن نه دیانتی را اثبات مینماید، نه رد میکند. فقط مسئولیت ایمان هرشخص را به خودش و خدایش واگذار مینماید. به مصداق :من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم، تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملا ل.
البته شکی نیست که پروردگار عادل که بخاطر عشق و محبتش به خلق انسان راموجود نمود و از برای تعلیم و تربیتش سفرای الهی گماشت که جان و عمر خویش را در آن راه فدا نمودند مایل به هدایت جمیع بندگانش میباشد ولی اوهام و خرافات ایشان مانع از تابش نورحقیقت در صدر ایشان است : كَذَلِكَ حَالَتِ الظُّنُونُ بَينَهُم وقُلُوبِهِم وتَمنَعُهُم عَنْ سُبُلِ اللهِ العَليِّ العَظِيمِ.
1... متٲسفانه مدیر سایت آئین بهائی توجهی نمی کردند و دائم موضوعات مختلفی را وارد مناظره می کردندو پاسخ منطقی برای سؤالات ارائه نمی کردند....
بد نیست که ایشان از اول آن مناظره به تمام مقالات نگاهی کنند و بعد از اینکه چشم و قلب خویش را از غبار تعصب و طرف گیری پاک نمودند با رای العین ببینند که چه کسی موضوعات مختلفه را وارد بحث مینمود. حقیقت اینست که ایشان پاسخ دهنده بودند و مقالات را فقط در مورد سوالات مطرح شده جواب میدادند.
2- متٲسفانه پاسخ هایی که مدیر سایت آئین بهائی ارائه می کردند ، با منطق هیچکس جور در نمی آمد . حتی در برخی موارد نظرات ایشان با نظرات دیگر بهائیان متفاوت بود. پاسخ هایی را که ارائه می کردند بیشتر نظر شخصی بود، به عنوان نمونه به بحث ادعای خدایی باب و بهاء رجوع کنید.
اولا بنده هیچ شکی ندارم که هیچ کدام از بیانات ایشان به منطق هیچکدام از شما جور در نمیامد چون شما هرگز از منطق در رد بیانات ایشان استفاده نکردید، بلک متمسک به عقاید وتعبیر "یک وجهی "از احادیث شدید .عزیز من اشکال از ایشان نیست. اشکال همان غبارتعصبات و بغض است. دوم اینکه هیچ اشکالی ندارد که نظرات ایشان با دیگر بهاییان متفاوت باشد... اظهار اینکه نظرات ایشان شخصی بود خیلی جرات میطلبد.یعنی اینکه شما تمام آثار امری را از حفظ هستید ومیدانید چه چیز شخصی میباشد. ذکر میکنید مخصوصا در رابطه با ادعای خدایی. بنده چندین مقاله در مورد الفبای الهیات بهائی نگاشته ام و در هیچ موردی نظر شخصی از ایشان ندیدم.
3- متٲسفانه جناب مدیر سایت آئین بهائی نتوانستند یک جواب قانع کننده برای سؤال سوم میترا ارائه کنند ، چه برسد به اینکه بخواهند حقانیت دیانت بهائی را ثابت کنند.
ایشان هرگز نفرمودند که هدفشان اثبات دیانت حقیقت بهائی است ، اینرا دیگر از کدام آستین در آوردید؟میترا خانم چند سوال نمودند و ایشان جوابی مرحمت کردند.هدف رفع شبهات سوالات بود.
سوال سوم میترا خانم هم از ریشه خراب است چون حضرت عبدالبهاء به طورکلی و عمومی از برای یک مسیحی قسمتی از انجیل را تشریح مینمایند که این باید به خودی خود باعث بالیدن هر مسلمان منصفی به اسلام و حضرت عبدالبهاء شود و در واقع همین تشریح از برای یک مسیحی ترویج اسلام است. ولی بر عکس میترا خانم با این سوال خویش این تشریح را اولا از شان نزولش خارج مینکنند و ثانیا سعی مینمایند یک بحث حاشیه ای که هیچ ربطی به آن تشریح ندارد را شروع کنند. و هدف درک جواب نیست بلکه پیشبردن اهداف دیگریست که هیچ ربط مستقیمی به بیانات حضرت عبدالبهاء در آن تبین ندارد.
سوال ایشان بیشترتداعی کننده " الغریق یتشبث بکل الحشیش " است تا سوال یک محقق و متحری حقیقت . اگر واقعا کسی دنبال بینش و حقیقت بود باید لااقل میپرسید منظور حضرت عبدالبهاء از "ترویج شریعت محمدیه" چیست نه اینکه امام دوازدهم چه کسیست چون آن تشریح بطور اخص در مورد امام دوازدهم نیست و ربطی به موعودو قائم ندارد، بلکه بیا نیست کلی در مورد اینکه منظور از آن دوازده ستاره چیست، انهم از برای یک خانم مسیحی. حال اگر شما با توضیح معنای "ترویج شریعت محمدیه " مخالفید آن بحثی است جدا.
هر چند که باز هم از برای هر محقق منصف وبی تعصبی که فقط همآن کتاب مفاوضات را خوانده باشد کافیست که ببیند که بر خلاف آنچه را که میترا خانم پنداشتند کلیه اصول ادیان (توحید ، نبوت و معاد) به چه زیبایی وفصاحت و بیانی کاملا منطقی و دوراز هر گونه خرافات نه تنها به تشریح آن اصول دین میپردازند، بلکه با جرات و صراحت حقانیت حضرت محمد وشریعت اسلام را از برای مسیحیان و کل اهل عالم اثبات مینمایند. و این مهم در اکثر خطابات ایشان در اروپا و امریکا در کنیسه ها و کلیساها ادامه پیدا کرد.
اگر این مباحث در همین کتاب مفاوضات ترویج اعتقاد به توحید، نبوت و معاد نیست پس بویی از آن اصول نبرده اید. لطفا دقت نمائید که بیانات حضرت عبدالبهاء تبین، تفسیر و تاویل آنچه که از حضرت باب و بهاالله نازل شده میباشد و تمام آیات ایشان را فقط در سایه این تفاسیر میتوان بررسی کرد.
وحدت وجود ۲۱۹
حضرت محمّد ۱۴
دلائل و براهين الوهيّت ۳
حيات ابديّه و دخول در ملکوت ۱۸۱
مسأله در خصوص ترقّی انسان در عالم ديگر ۱۷۶
در بيان مقام انسان و ترقّيات او بعد از صعود ۱۷۷
سؤال از رجعت ۹۹
سؤال از ثالوث ۸۶
بقای روح ، درس ۱ ۱۶۸
بقای روح ، درس ۲ ۱۷۱
تعلّق حقّ بخلق بچه نحو است ۱۵۴
قيام ارواح بحقّ ۱۵۶
فرق ميان روح و عقل و نفس ۱۵۸
کلّيّهء ارواح پنج قسم است ۱۰۸
در اينکه الوهيّت فقط بتوسّط مظاهر الهيّه شناخته ميشود۱۱۰
کلّيّهء مراتب مظاهر ظهور سه رتبه است ۱۱۴
بيان مراتب جسمانيّه و روحانيّهء مظاهر ظهور ۱۱۶
در بيان کيفيّت علمی که مظاهر ظهور دارا هستند ۱۱۸
درجهء نفوذ و تأثير مظاهر الهيّه ۱۲۲
کلّيّهء انبيا بر دو قسمند ۱۲۳
البته بسیاری دیگر از فصول همین کتاب در مورد این اصول است. ولی در خانه اگرکس است یک حرف بس است.
در ضمن باید عرض کنم که تجربه شخصی بنده در غرب اینست که بزرگترین مانع تبلیغ و پیشرفت دیانت بهائی اثبات اسلام و روشهای جنگی حضرت محمد و مسلمین بعد از ایشان است، نه فقط در بین مسیحیان، بلکه تمام بوداییان و زرتشتیان و ایرانیان دیگری که با پدیده حکومت اسلامی ایران از هر چه اسلام و مسلمان است زده شدند و همین که میشنوند که حضرت بهاءالله و عبدالبهاء از اسلام و حضرت محمد تعریف و تمجید کرده اند مایل به تحقیق بیشتر نیستند. هر بهائی که دین خویش را تبلیغ نماید، ناچار است که حقیقت حضرت محمد و اسلام را نیز اثبات کند. و کسی نیمتواند بهائی شود وبه اسلام و حضرت رسول ایمان نیاورد.
مدیر سایت آئین بهائی در چند بخش به "تقیه" اشاره کرده بودند ، برای نمونه به مناظره ششم میترا با مدیر سایت آئین بهائی – قسمت دوم رجوع کنید. در ارتباط با استقامت باب ، لازم است جناب شهرام بدانند که پس از احضار باب به شیراز تو سط حسین خان آجودان باشی ، هنگامی که میان او و حاکم گفتگوی تندی در می گیرد و باب سیلی سختی می خورد ، بلافاصله دعوی بابیّت خود را پس می گیرد و چند روز بعد بر فراز منبر مسجد وکیل به نحو رسمی این توبه ی شفاهی را اعلام می کند. همچنین به هنگام ولیعهدی ناصرالدین شاه ، باب را به تبریز احضار کردند و مجلس گفتگویی ترتیب دادند . در پایان آن مجلس برای آزمودن باب ، وی را خواباندند و چند ضربه چوب به پایش زدند. او پس از خوردن یازده ضربه چوب تاب نیاورده و دست از همه دعاوی خود کشید و توبه کرد.
بنده واقعامتعجبم که ردیه نویسان هنوز به این اراجیف دستاویز هستند و بر چسب من دراوردی "توبه" را نیز بر بیانات شفاهی ایشان یا مدارک جعلی بدون مهر و امضاء نیز میزنند. بیست هزار شهید و خون خود ایشان بهترین شاهد این اکازیب است و به اندازه کافی در مقالات بهائی راجع به آن نوشته شده که هر محقق بیطرفی را کفایت میکند.
ظاهراً جناب شهرام فراموش کرده بودند که حضرت عبدالبهاء فرموده اند:" از جمله وصايای حتميّه و نصايح صريحه اسم اعظم اين است که ابواب تأويل را مسدود نمائيد و بصريح کتاب يعنی بمعنی لغوی مصطلح قوم تمسّک جوئيد ". (ص ٣٤١ گنجينه حدود و احکام )
ماندانا خانم ،درست است که بنده مانند میترا خانم گاهی دچار فراموشی میشوم ولی در مورد تاویل و تفسیر هم بنده و هم دوستان دیگر به اندازه کا فی و شافی توضیح داده ایم. لجاجت و سماجت تا کی. تا کی این ذلیل ترین حربه را استفاده خواهید نمود ؟
"مقصود از تأويل اينکه از ظاهر خود را محروم ننمايند و از مقصود محتجب نمانند . مثلاً اگر از سماء مشيّت فَاغْسِلُوْا وُجُوْهکُمْ نازل شود تأويل ننمائيد که مقصود از غُسل ، غُسلِ وَجهِ باطن است و بايد به آب عرفان او را غُسل داد و طاهر نمود و اَمثال آن ... آياتی که در اوامر و نواهی الهی است مثل عبادات و ديات و جنايات وامثال آن مقصود عمل بظاهر آيات بوده و خواهد بود ولکن آيات الهی که در ذکر قيامت و ساعت چه در کتب قبل چه در فرقان نازل شده اکثر مؤوَّلَست و لَايَعْلَمُ تَأوِيْلَهُ اِلّا اللّهُ اين مراتب در کتاب ايقان واضح و مبرهن ايست هر نفسی در آن تفکّر نمايد آگاه شود بر آنچه از نظر کلّ مستور بوده " (ص ٢٧٩ و ٢٨٤ مجموعه اقتدارات (*)در اشاره به آيه ٧ سوره آل عمران)
و یا در مائده آسمانی جلد دوم ص ۹۱ میفرمایند :" علم بر دو قسم است يک قسم ادراک شیء است بدون صورت متمايزه در ذهن اين علم ذاتی است و علم ثانی علم صوريست و آن علم علم شهوديست و آن عبارتست ازادراک شیء مع صورته المتمايزة فی الذهن اين مشاهده حقّ عبارت از علم شهوديست امّا علم وجودی آن عين ذات حقّست مانند ذات حقّ ادراک نشود و بکنه حقيقتش کسی پی نبرد بسيار تعمّق لازم است تا باين لطيفه معانی انسان پی ببرد..." یا حضرت بهاءالله با رها فرمودند "طوبى لمن انغمس فى بحر المعانى من هذاالبيان"
اگر آثار احتیاج به تفسیر و تاویل نداشت که حضرت بهاءالله غصن اعظم خویش را مفسر و مبین آیات نمیشمردند. راحت میفرمودند به ظاهر آیات نگاه کنید و تفسیری هم ندارد. پس مقصود از مبین چیست ؟ اگر برطبق نص کتاب اقدس و آثار حضرت عبدالبهاء ، آنطور که شما آنرا به دلخواه میخوانید، احتیاج به تفسیر نیست چرا مرکز تبینی انتخاب شد و چرا با وجود انهمه تببین و تفسیر حضرت عبدالبهاء ، ایشان هم شوقی افندی را بار دیگر مرکز تبین خواندند.؟ ؟ و آنهمه تاویل و تفسیری که ایشان از مقامات مظهریت و الوهیت و ربوبیت نمودند از برای که و چه؟ که ما یا شما آنهارااز خوانندگان مخفی کنیم یا آنکه با هم مطالعه نماییم؟ و اگرما ان تفاسیر خود طلعات مقدسه را ذکر کنیم شما بفرمایید تفسیر جائز نه؟
بازی با کلمات تا کی. تنها کسی که معیار تفسیر و تاویل را برای بهاییان میتواند قرار دهد مراجع امری و دیگر احباء هستند نه شما. تفسیر شخصی (و ان هم آزاد است ) فقط وقتیست که کسی نتواند برای آنچه را که بیان مینماید از آثار نص و مرجع آورد، در آنوقت هر بهایی کاملا آزاد است که بیان نماید این برداشت شخصی بنده است، نه اینکه نظری ندهد و خاموش نشیند. هیچ غیر بهائی که کوچک ترین درکی از این نصوص و حتی اعتقادی به این آثار ندارد چگونه میتواند (و حق ندارد) که برای بهاییان خط و مرز تفسیر و تاویل راتعین نماید. این قرار نشد که هر جا که پای بهایی ستیزان لنگ شد و از منطق و عقل عاجز شدند حرف از" تاویل و تفسیرنکنید " زنند.
اگر خیلی به حالت خوشبینانه و مثبت به این موضوع بنگریم این اشارات از طرف بهایی ستیزان عدم علاقه ایشان به فهمی عمیقتر از آیات این امر را میرساند که جای بسی تاسف است. ولی در اکثر اوقات، این اظهارات اعتراف به نهایت عجزاست در ارائه جوابی منطقی .همانطور که در این سایت هم مشاهده نمودید. آیا این نهایت حقارت نیست که طرف مناظره به حربه "ما اجازه تفسیر داریم و شما ندارید " (همانطور که بارها در سایت میترا خانم این ذکر شده) متوسل شود و هر بلایی دلش خواست بر سر آیات دین خود و آیات و آثار دین مصاحبش آورد و در خاتمه گوید شما اجازه جواب ندارید ؟ آیا راحت تر نیست که انسان دلیلی محکم آورد یا عرض کند ببخشید جوابی ندارم و یا حاضر نیستم جواب شمارا بپذیرم . ؟ و متاسفانه دوستان مسلمان در استفاده از این ذلیل ترین حربه ها هر لحظه ماهر تر میشوند و حتی مقالا ت راجع به ان در سایتهایشان نصب میکنند و خود را بیشتر به خواری میکشند
جناب شهرام بهتر است ابتدا بیایند و ثابت کنند که من یظهرالله جناب بهاء الله بوده اند.
بنده هیچ دلیلی برای اثبات اینکه حضرت بهاالله من یظهرالله بودند از برای شما نمیبینم. اگر اینرا با قویترین منطقها اثبات نمایم هیچ یک از دردهای شما را دوا نخواهد کرد. پس بهتر است نه وقت خود را تلف نمایم نه وقت دیگر همراهان را. اگر واقعا طالبی پیدا شد که تنها اشکالش این موضوع بود، در خدمت حاضرم. میترا خانم هم با وارد کردن همین مطالب بحث را مرتبا به حاشیه کشیدند و تقصیر را نهایتا گردن جناب مدیر انداختند.
الف) لی مع الله حالات انا هو و هو أنا الّا أنا أنا و هو هو:
اول از همه اینکه اگر مطلبی را بیان می کنید ، بایستی آدرس سند آنرا هم ارائه کنید، بنده هنوز این عبارت را در کتب شیعی پیدا نکردم
البته بنده شکی نداشتم که شما آنرا در کتاب شیعه ندیده اید چون هما نطور که عرض کردم موضوع مقاما ت حضرت محمد (ص) بسیار بیشتر و پیچیده تر از"انا بشرا مثلکم" میباشد ولی کدام مسلمان عادی با آن مقامات آشناست؟
این حدیث را میتوان در صفحه 96 کتاب مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه دید.
، ثانیاً بیشتر احادیث نیاز به تفسیر دارد.: حق با شماست. این در مورد تمام آیات هر دینی غیر از محکما ت مصدق است. ولی بیاد آورید که آنچه را که ائمه تفسیر نمودند فقط یک یا دو وجه از آن احادیث و آیات است. موعود قرار است بقیه "وجوه " آن احادیث را تفسیر نماید نه شما و علما .
ثالثاً به فرض صحیح بودن عبارت ، در قسمت دوم ، برای اینکه تصور حلول را از بین رود بیان کردند : انا انا و هو هو.
شما هم که دقیقا حرف بهاییان را میزنید پس اشکال و ایرادتان از بهاییان از برای چه؟.
۹۹ % آثار حضرت باب و بهاالله راجع به "انا انا و هو هو" هست و شما فقط ۱ % "انا هو و هو انا" را میبینید. بعد خود این را تفسیر میکنید ولی حکم میکنید بهاییان حق تفسیر ندارند. جل الخالق.
انسان از این تفسیر حضرت عبدالبهاء لذت میبرد :
" ولی آن جوهر الجواهر و حقيقة الحقائق و سرّ الاسرار را تجلّيات و اشراقات و ظهور و جلوه ای در عالم وجود است و مطالع آن اشراق و مجالی آن تجلّی و مظاهر آن ظهور مطالع مقدّسه و حقايق کلّيّه و کينونات رحمانيّهاند که آنان مرايای حقيقی ذات مقدّس الهيّهاند و جميع کمالات و فيوضات و تجلّيات از حقّ درحقيقت مظاهر قدسيّه ظاهر و باهر است مانند آفتاب که در مرآت صافيه لطيفه بجميع کمالات و فيوضات ساطع گردد ..." مفاوضات .
"این مورد غیر از این است که جناب سید باب خود را ذات الله معرفی کرده اند: "انّ علی قبل نبیل ذات الله و کینونیته"(صفحه 5 لوح هیکل الدین) فراموش نکنید که در بهائیت تٲویل و تفسیر جایز نیست.
لطفا توجه تام به این بیان بالا نمایید. میفرمایند "آنان مرايای حقيقی ذات مقدّس الهيّهاند" نه اینکه عین ذات مقدس الهیه اند. آیا لوح هیکل الدین هنوز احتیاج به تفسیر بیشتر از این دارد؟ این تفسیر هم از بنده نیست که دوباره شما با این اراجیف نپردازید. حضرت عبدالبهاء از راسخون فی العلم هستند و تفسیر ایشان معنی حقیقی آن آیات را میرساند. شما باید آیات و تفاسیرحضرت عبدالبهاء و شوق افندی را در کنار یکدیگر ببینید.میفرمایند جميع کمالات و فيوضات و تجلّيات از حقّ درحقيقت مظاهر قدسيّه ظاهر و باهر است مانند آفتاب که در مرآت صافيه لطيفه بجميع کمالات و فيوضات ساطع گردد. درست مطابق " نحن و لله الأسماء الحسنی التی لا یقبل الله من العباد عملا الا بمعرفتنا "
"...و اگر گفته شود که مرايا مظاهر آفتابند و مطالع نيّر اشراق، مقصود اين نيست که آفتاب از علوّ تقديس تنزّل نموده و در اين آئينه مجسّم گشته و يا آنکه آن حقيقت نا محدود در اين مکان مشهود محدود گرديده ." مفاوضات .
تبین و تفسیری راجع به عدم تنزل یا حلول حق در عالم خلق از این واضحتر؟ لطفا دیگرمثل میترا و صبا و نسیم و ... خانم نفرمایید این تفسیر و تاویل ندارد.
" چون ما بين خلق و حقّ و حادث و قديم و واجب و ممکن بهيچوجه رابطه و مناسبت و موافقت و مشابهت نبوده و نيست لهذا در هر عهد و عصر کينونت ساذجی را در عالم ملک و ملکوت ظاهر فرمايد. و اين لطيفه ربّانی و دقيقه صمدانی را از دو عنصر خلق فرمايد عنصر ترابی ظاهری و عنصر غيبی الهی و دو مقام در او خلق فرمايد يک مقام حقيقت که مقام لاينطق الّا عن الله ربّه است ...و مقام ديگر مقام بشريّت است... " (مجموعه الواح مبارکه چاپ مصر صفحه ٣٤٠)
خود حضرت رب اعلی در کتاب مستطاب بیان (ص ۱۰۵)، در بیان مقام روحانی پیامبر که او را "شمس حقیقت" مینامند تفسیر آنچه را که در لوح هیکل الدین نموده اند که به تشریح بنده و شما احتیاجی نباشد. آن ذات مقدس میفرمایند :
" خداوند از برای شمس حقیقت دو مقام خلق فرموده. یکی مقام غیب ذات او که مظهر الوهیت است که آنچه آیات نازل میفرماید از قبل او میکند و اوست که موصوف نمیگردد بهیچ وصفی و منعوت نمیگردد به هیچ نعتی و متعالی است از هر ذکر وثنایی ...و دون این ایت که در اوست خلق اوست و این آیتی است که در او آیتیت دیده نمیشود بل نفس ظهورالله و ذات بطون الله و علوعلوالله و سمو سموالله و کینونت ازل وذاتییت قدم و طلعت صرفه بحته "
"از قبل او" (کسر ق و فتح ب) به معنای "از جانب او " که دقیقا مبین فصل (جدایی ) و فرق بین مقام مظهریت و ذات غیب منیع لا یدرک است. و این فصل اختراع و ایجاد "خداوند" است.میفرمایند :" خداوند از برای شمس حقیقت دو مقام خلق فرموده"
حضرت اعلی صریحا میفر مایند که آنچه از ذکر الوهیت و ربوبیت ان مظهر الهی نازل میشود بالنیابه از طرف خداست (من عندالله ) نه از طرف نفس خود :
"گويا مى بينم كه كسى در كتاب خود از او سؤال ميكند از آنچه در بيان نازل شده بحدود مؤتفكه نزد خود واو در جواب نازل ميفرمايد من عند الله نه از قول نفس خود اننّى انا الله لا اله الاّ انا قد خلقت كلّ شىء وارسلت الرّسل من قبل ونزلت عليهم الكتب الاّ تعبدوا الاّ اللهربّى وربكم فانّ ذلك لهو الحقّ اليقين سواء علىّ ان تؤمنون بى فانّكم انتم لانفسكم تمهدون وان لم تؤمنوا بى ولا بما نزّل الله علىّ فاذًا بانفسكم تحتجبون واننّى انا لكنت غنيًا عنكم من قبل ولاكوننّ غنيًا عنكم من بعد فلتنصرنّ انفسكم ان يا خلق الله ثمّ بآياتى تؤمنون ... (منتخباتی از آثار نقطه اولی ص ۷۴ )
مختصر آنکه مظاهر الهی آینه تمام نمای جمیع اوصاف و اسماء الهی هستند معرفت کامل حق بدون معرفت آن مرایای مقدسه غیر ممکن است و آنچه که لسان ایشان جاری میشود از قبل او و من عندالله است.
رابعاً ما بایستی آیات و احادیث را در کنار هم ببینیم.
این واقعا بهترین و منطقی ترین جمله مقاله شماست. کاشکی همین را در مورد آثار قادیانی ها بکار میبردید.( ببخشید شوخی کردم ، منظورم بهائی ها بود)
لازمه درک مفاهیم و مقصود حقیقی آیات و احادیث، تبین و شرح آنست (توسط موعود ) تا هر متحری حقیقتی که قدم طلب در بادیه معرفت برمیدارد در سراب وهم و سرگردانی ناشی از ادراکات محدود شخصی قرار نگیرد . در آثار بهائی اینگونه تاویل و شروح به زیور قلم ملهم شارع امر بهائی و مراکز منصوص و تبین انجام گردیده است و آن تفاسیر وسیله و ماخذ مراجعه در آثار بهائی میباشد.
در تفسیر نورالثقلین آمده :"فی اصول الکافی الحسین بن محمد الاشعری و محمد بن یحیی جمیعاً عن احمدبن اسحق عن سعد ان بن مسلم عن معویه بن عمار عن لبی عبدالله علیه السلام فی قول الله عزوجل: ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها قال : نحن و الله الاسماء الحسنی ..."(تفسیر نور الثقلین- ج2- ص103) همچنین در تفسیر نور در شرح آیه 180 سوره الاعراف ذکر شده که معصوم بیان کردند:" ما اهلبيت عليهم السلام اسماى حسناى خدا هستيم...همچنین در روایتی آمده:"نام جز صاحب نام است"( اصول کافی-ج1-ص209)پس به این معنا نیست که پیامبر و ائمه همان ذات خدا باشند! کاملا با شما موافقم.
جز: حرف استثناء بمعنی غیر.
امیدوارم مفهوم" انا هو و هو أنا" را متوجه شده باشید.
مطمئن باشید که درک شده بود . انشاالله که شما هم معنی آنرا درک کنید.
اگر درکش سخت بود به حدیث دیگر پیامبر(ص) نیز رجوع نمایید :
"ان لی مع الله حالات لایحتملها ملک مقرب و لا نبی مرسل" (عرفان اسلامی حسین انصاریان، ج 1 ص 6)
عزیز دلم، اگر آن تفسیر به همین آسانی که من و شما دلمان میخواهد بود که ملائک و نبی مرسل آنرا راحت درک میکردند. وقتی ملائک و نبی مرسل تحمل درک آن مقامات حضرت محمد را ندارند ، بنده و شما باید کمی خاضعانه تر صحبت نماییم.
اگر خود را از ملائک مقرب یا نبی مرسل نمی شمارید ومیتوانید به مقاله چهارم بنده راجع به الفبای الهیات بهائی رجوع کنید شاید که به قطره ای ازدریای مقامات ایشان آگاه شوید. اگر سوالی باقی ماند در خدمت حاضرم.
فرمودید در ارتباط با اینکه آیا باب الباب ، سید باب را امام زمان موعود می دانست ، به لینک زیر رجوع کنید
این دیگر چه منطقیست ؟ اگر نقدی در مورد آنچه که عرض کردم دارید بفرمایید. بنده حتی از کتب مخالفین این آئین از برای شما دلیل آوردم که جناب ملا حسین و قدوس و طاهره ایشان را امام زمان میدانستند نه در حد یکی از ائمه و ابواب اربعه. کتاب قیوم الأسماء را هم که اولین اثر ایشان است را نیز شاهد آوردم. تمام الواح نازله در جواب سید یحیی دارابی که از بزرگترین علمای دربار شاه بود نیز آنرا به وضوح ذکر نموده ومنجر به ایمان و نهایتا شهادت ایشان گشت. این دیگر سماجت و خود را به کوچه علی چپ زدن و تکرار ضبط صوت ردیه هاست.
عن النبى عن اللَّه تعالى: يا احمد! لولاك لما خلقت الافلاك، و لولا لما خلقتك ، و لولا فاطمه لما خلقتكما.
اى پيامبر الهى! اگر تو نبودى جهان را نمىآفريدم و اگر على عليهالسلام نبود تو را خلق نمىكردم، و چنانچه فاطمه عليهاالسلام نبود، تو و على را نيز به دنيا نمىآوردم.
اینجا پیامبر و خدا یکی نیستند!
بنده هم نگفتم ایندو یک هستند. آثار بابی و بهائی هم چنین چیزی نگفتند. این برداشت مغرضانه اعداء امر است که به تفاسیر و بقیه آیات توجهی نمیکنند.
" ذکر مقام الوهيّت بر آن نفس اعظم و اطلاق جميع اسماء و صفات الهيّه بر آن ذات مکرّم نبايد بهيچوجه به خطا تفسير شود و در فهم آن اشتباهی حاصل گردد . زيرا بر طبق معتقدات اهل بهاء هيکل عنصری که جلوهگاه چنين ظهور مهيمنی است کاملاً از کينونت آن روح الارواح و جوهر الجواهر متمايزاست و آن خدای غيبی که وجود او ثابت و الوهيّت مظاهر مقدّسهاش مورد ستايش اهل ارض است هرگزحقيقت نامتناهی محيطهء ازليّهء لا يدرک خود را در قالب فانی عنصری محدود تجسّم ندهد و فی الحقيقه خدائی که ذات خويش را در هيکل بشری مجسّم سازد بر وفق تعاليم حضرت بهآءاللّه فی الحين نسبت خدائی از او منقطع ميگردد .اين نظريّهء عجيب و سخيف يعنی تجسّم ذات خداوند در عالم کون نيز مانند عقايد وحدت وجود و تجسّم خداوند بصورت انسان ، مخالف عقيده اهل بهآء و غير قابل قبول است و حضرت بهآءاللّه هر يک از اين دو عقيده را در ضمن الواح و آثار خود بالصّراحه ردّ و بطلان آنرا بيان ميفرمايند". (دور بهائی ص ۲۹)
لا فرق بينک و بينهم الّا انّهم عبادک : متشکر از ذکر کل این دعا. همانطور که فرمودید این دلیل آن نیست که خدا و پیامبران یکی هستند. بلکه اثبات اینکه وقتی حضرت محمد میفرمایند "انا بشرا مثلکم " به این منظور نیست که ایشان با من و شما فرقی ندارند، به حکم همین دعا و احادیث دیگر... بلکه در آیه "انا بشرا مثلکم" تمام مقامات ایشان ظاهرنیست بلکه فقط به اندازه فهم مخاطب آن آیات نازل شده. آن مقامات دیگر به تدریج واضح گشت. ولی مسلمین تا به کنون هنوز به "انا بشر مثلکم" متوسلنند و آن هیکل مقدس را مانند خویش میشمرند. یکی از مهمترین خدمات دیانت بهائی به عالم ادیان همین ادراک ارتقاء و ترفیع مقام حقیقی انبیا از رتبه بشریست.
از اینها گذشته ٬ عبدالبهاء بیان کرده که :
ای مقبل الی الله و منقطع الی الله مقام مظاهر قبل نبوت کبری بود و مقام حضرت اعلی الوهیت شهودی و مقام جمال اقدس اقدم احدیت ذات هویت وجودی و رتبه این عبد عبودیت محضه صرفه بحته حقیقی و هیچ تفسیر و تاویل ندارد.
(تاریخ حضرت صدرالصدور- ص207) مقام مظاهر قبل یعنی پیامبران الهی و حضرت محمد (ص) از نظر عبدالبهاء ٬ نبوت کبری است ٬ آنوقت شما بیان می کنید که حضرت محمد مقام خدایی داشتند؟ اینهم نمونه دیگری از برداشت اشتباه شماست از بیانات بنده به علت اعتقادات منجمدی که ردیه خوانی در قلب و مغز شما وارد کرده . بنابر تشریحات فوق الذکر بنده هیچوقت هیچ پیامبری را با غیب منیع لا یدرک یکی نمیدانم و همه پیامبران را مخلوق پرودگار یکتا میشمارم.ومانند همه بهاییان خالق را منزه از هر نوع ارتباط و تشابهی با خلقش میدانم.
بنده هیچ وقت در خارج از محدوده "ا نا هو و هو انا" به هر نحوی که آنرا تفسیر کنید صحبتی ننمودم. در مورد این نص مقاله ای جداگانه خواهم فرستاد.
عندلیب شاعر معروف بهائی در دیوان خود آورده:
"هزار مژده عاشقان که صبح روز عید شد کسی که بود لم یلد ولادتش پدید شد
خلاصه آنکه بهائیان ، جناب بهاء الله را خود خدا می دانند .
اینهم گوشه دیگری از خود خواندن و خود نتیجه گرفتن و یک تنه به قاضی رفتن و حکم ارتداد را صادر کردن است.
آنکس که لم یلد است چگونه میتواند متولد شود؟ آیا شا عری به فصاحت بیان جناب عندلیب که استاد سخن و کلام است نمیداند که "لم یلد" به معنای کسی که "هرگز متولد نمیشود " میباشد ؟ آیا هرگز دقیقه ای قبل از نگارش "خلاصه آنکه بهائیان ، جناب بهاء الله را خود خدا می دانند". فکر نمودید که "لم یلد" چگونه "ولادتش" پیدا میشود و منظور چیست ؟ یا آنکه طوطی وار آنچه را که میترا خانم و اساتیدشان به خورد شما دادند تکرار کردید ؟ چنانچه تعلق و تشبث ما نسبت به دینمان در یک فضای بدون تفکر و تحقیق باشد، چه بسا مصداق "اسب عصّاری" در کلام حضرت علی(ع) شویم که فرمود: "المتعبد بغیر العلم کحمارالطّاحونه یدور و لا بیرح من مکانه"!
مهمترین موردی که از نظر ردیه نویسان و منتقدین این آئین (سهوا یا عمدا ) پنهان مانده اینست که بر خلاف ادیان دیگر که پیامبر خویش را "حضرت" موسی و "حضرت" عیسی و "حضرت" محمد میخوانند بهاییان هیچوقت پیامبران خویش را حضرت سید علیمحمد و حضرت میرزا حسینعلی نمیخوانند چه که وجود بشری و جسمانی آن مظاهر مقدسه مانند باقی ناس است(مصداق انا بشرا مثلکم) و ایشان نیز وجود جسمانی و بشری خویش را کاملا فدا و محو در ید قدرت الهیه و ذات حق نمودند چنانکه "منی" باقی نماند. در آثار بهائی هیچ کجا "میرزا حسینعلی فرمود" دیده نمیشود. در الهیات بهایی " بهاالله " میرزا حسینعلی نیست بل همآن مشیت اولیه و جمال قدمی است که اول صادراز حق است و از اول لا اول تا آخر لا آخر اوست که دراین عالم جسمانی واسطه بین حق و خلق است و در هر دوری به اسمی پدیدار میگردد و در این دور مقدس به اسم اعظم الهی (بهاء) ظهور نموده :
"ظهورالله در هر ظهور که مراد مشیت اولیه باشد بهاالله بوده و هست که کل شی نزد بهاء او لا شی بوده و هستند ... اینست که هرکس بمن یظهرالله ایمان آورد و ایمان بآنچه او امر فرموده آورد ایمان آورده است به خداوند ".(بیان فارسی باب ۱۵ از واحد سوم )
و همچنین :
" بدانكه مَثَل ذكر اوّل كه مشيّت اوّليه بوده باشد مثل شمس است كه خداوند عز وجلّ او را خلق فرموده بقدرت خود از اوّل لا اوّل در هر ظهورى او را ظاهر فرموده بمشيّت خود والى آخر لا آخر او را ظاهر ميفرمايد بارادهء خود وبدان كه مَثَل او مثل شمس است اگر بما لا نهايه طلوع نمايد يك شمس زياده نبوده ونيست واگر بما لا نهايه غروب كند يك شمس زياده نبوده ونيست او است كه در كلّ رُسل ظاهر بوده واو است كه در كلّ كتب ناطق بوده اوّلى از براى او نبوده زيرا كه اوّل به او اوّل ميگردد وآخرى از براى او نبوده زيرا كه آخر به او آخر ميگردد واو است كه در دورهء بديع اوّل آدم وبنوح در يوم او وبابراهيم در يوم او وبموسى در يوم او وبعيسى در يوم او وبمحمّد رسول الله در يوم او وبنقطه بيان در يوم او وبمن يظهره الله در يوم او وبمن يظهر من بعد من يظهره الله در يوم او معروف بوده واين است سرّ قول رسول الله از قبل امّا النّبيّون فاَنا زيرا كه ظاهر در كلّ شمس واحد بوده وهست ..." (منتخباتی از آثار نقطه اولی ص ۸۸-۸۹ )
آیا شمس هیچ وقت طلوع میکند؟ آیا اگر بنده به شما عرض کنم که امروز راس ساعت شش صبح " طلوع کرد شمسی که از برای آن نه طلوعی است و نه غروبی" شما را به سرگیجه دچار خواهم کرد ؟
"قد نزل الله من ذکر لقائه او لقاء الرب انمآ المراد من یظهرالله لان الله لا یری بذاته " (بیان فارسی ص ۸۱ باب ۷ از واحد ۳ ) (آنچه که نازل شده است در ذکر رویت رب همانا مراد براستی (رویت) من یظهر الله(آنکسی که خداوند او را ظاهر میکند) است زیرا که خداوند دیده نمیشود به ذاتش.)
انشالله که با این تفاصیل به لطف و مرحمت حق باریتعالی غبار تعصبات از قلب و روح همگی زدوده شود و خویشتن را از شتشویی که در نهایت عداوت با این امر نازنین در مغز و فکرمان دراین صد سال اعمال شده آزاد نمائیم.
متٲسفانه جناب شهرام و امثال ایشان ، حقانیت باب و بهاء را ثابت شده می گیرند و پیرامون آن مطلب می نویسند، اینکه معصوم بیان کرده:" ما به کلمه ای تکلم می کنیم و هفتاد و یک وجه از آن اراده می کنیم و برای هر کدام از آنها توضیحی داریم"در مورد باب و بهاء نمی توان ذکر کرد ، زیرا فعلاً حقانیت اینها برای مسلمانان ثابت نشده است.
بنده که عقلم با آنچه شما فرمودید قد نداد. بنظر میرسد که شما هم نفهمیدید منظور بنده از ذکر آن حدیث چه بود که این نتیجه را گرفتید. شاید درواقع منظورتان اینست که شما اسلام را ثابت شده میگیرید و بر آن اساس از دیانت بهائی انتقاد میکنید. در واقع هیچ رابطه و منطقی بین این نتایج ندیدم. جواب اینرا باید به عهده دوستان گذارم.
قُلْ يا قَوْمِ إِنْ تَكفُرُوا بِهذِهِ الآياتِ فَبِأيِّ حُجَّةٍ آمَنْتُم بِاللهِ مِنْ قَبْلُ هَاتُوا بِها يا مَلأَ الكَاذِبِينَ لا فَوَ الَّذِي نَفسِي بِيدِهِ لَنْ يَقْدِرُوا ولَنْ يَسْتَطِيعُوا ولَو يَكُونُ بَعْضُهُم لِبَعْضٍ ظَهِيراً
سیّد باب در ابلاغیه ی "الف" خود شهادت می دهد که:" و لم ینسخ شریعته و لم یبدّل منهاجه و من زاد حرفاً او نقص شیء من شریعته فیخرج فی الحین من طاعتک و انّ الوحی بمثل ما نزّل علیه قد انقطع من بعده من عندک"معنی: شریعت رسول اکرم نسخ نشده و روش او دگرگون نگشته و هر کس که حرفی بر آئین او بیفزاید و یا از آن بکاهد ، بی درنگ از طاعت تو بیرون خواهد شد و همانا وحی الهی که بر او فرود آمد ، پس از او پایان یافت."(اسرار الآثار – فاضل مازندرانی- جلد1- صفحه 180)
درک این آثار ملتزم ادراک وحدت اساس ادیان میباشد. چون در این مورد دوستان بهائی بسیار نوشته اند، اجازه دهید یکی از این نظرات را اینجا ذکر نمایم
"دیانت الهی یکی است و آن توحید ذات باری و عبودیت او است و لازال حق خلق را به این صراط هدایت نموده و لایزال هدایت خواهد فرمود. اگر اصطلاح "ادیان" به کار برده میشود، در واقع، مقصود از آن، مراحل مختلف ظهور یک دیانت واحد است. این کلام در قرآن کریم نیز به نحوی مطرح شده که تعبیری متفاوت از آن نمودهاند. در قرآن بین کسانی که به وحدانیت الهیه اعتقاد دارند و آنان که اعتقاد ندارند فرق قائل شده و گروه اوّل را مسلم و گروه دوم را کافر نامیده و لقب مسلم را برای حضرت ابراهیم و سایر انبیا صریحاً ذکر کرده است. عبارت "أ یأمُرُکم بالکفر بعد اِذ أنتم مسلمون" (آل عمران، آیهء 80) شاهدی است صادق بر این مدّعا و در واقع اسلام به معنی تسلیم شدن به اراده و رضای الهی است، زیرا میفرماید، "لاتُجادلوا أهل الکتاب الاّ بالّتی هی احسن ... قولوا آمنّا بالّذی انزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحدٌ و نحن له مسلمون" (عنکبوت، 46). عباراتی چون "لا شریک له و بذلک امرت و أنا اوّل المسلمین" (انعام، 163) گویای معنای حقیقی مسلمان است. از آن گذشته خداوند جمیع بندگانی را که به این اصل ایمان آورند از قبل و بعد به این نام نامیده است، "هو سمّاکُمُ المسلمین مِن قبل و فی هذا" (حج، 78).
حضرات انبیاء نیز مسلمان نامیده شدهاند چه که موحّد بودهاند و معتقد به توحید حضرت باری. مثلاً در مورد حضرت ابراهیم میفرماید، "ما کان ابراهیم یهودیاً و لا نصرانیاً ولکن کان حنیفاً مُسْلِماً" (آل عمران، 67).
و میفرماید که جز این دین را از احدی قبول نفرماید. در واقع عبارت "انّ الدّین عندالله الاسلام" (آل عمران، 19) و "وَ مَن یتّبع غیرالاسلام دیناً فلن یقبل منه" (آل عمران، 85) گویای آن است که دیانت خداوند واحد است، امّا، همانطور که در سطور زیر بیان میگردد، به مرور قرون و اعصار ظاهر میگردد و همانطور که ذات الهی نامحدود است دیانت او نیز نامحدود است، زیرا محدودیت دیانت حکایت از محدودیت خالق خواهد کرد که کفر صِرف است.
حضرت باب نیز به دین واحد اشاره دارند. ایشان خطاب به اهل غرب میفرمایند، "فاصبحوا فی دینالله الواحد اخواناً علی خطّ السّواء. قد احبّ الله فیکم أن تکونَ قلوبکم مرآتاً لاخوانکم فی الدّین أنتم تتعکّسون فیهم و هم یتعکّسون فیکم. هذا صراط الله العزیز بالحقّ و کان الله بما تعملون شهیداً" (منتخباتی از آیات، ص37).
بیان حضرت بهاءالله در کتاب اقدس (بند 182) خلق عالم را دعوت میفرمایند که به سوی این امر که به آن سلطنت الهی ظاهر میشود بشتابند و آن را دین الهی از قبل و بعد توصیف میفرمایند. از آنجا که نمیتوان، آنچنان که در لسان قوم رایج است، امر بهائی را دیانت قبل و نیز دیانت بعد دانست، لهذا باید پذیرفت که اشاره به دین واحد الهی است، "ایّاکم أن توقّفوا فی هذا الأمر الّذی به ظهرت سلطنةالله و اقتداره؛اسرعوا الیه بوجوهٍ بیضاء. هذا دینالله مِن قبل و مِن بعد. مَن أراد فلیُقبلْ و مَنْ لمیرد فانّ الله لَغنیٌّ عن العالمین."
دکتر داوودی در این باب میگوید، "دین ثابت و واحد است، چون تعلّق به حق دارد، صادر از حق است و حق هم یکی بیشتر نیست. حق هیچوقت کارآموزی نمیکند؛ اوّل طوری حرف نمیزند که ناقص باشد بعد رفته رفته کامل شود. بنابراین کلام حق ثابت است و این همان اساس ادیان است که واحد است و هیچگونه تغییری نمیکند و از همین لحاظ برای ما همهء ادیان همیشه باید در حکم واحد تلقّی شود."
او در ادامهء کلام میافزاید، "در قرآن ... آیاتی است[2] که در آنها به صراحت ادیان همهء انبیاء قبل از حضرت محمّد را اسلام نامیدهاند. ابراهیم دینش اسلام بود، موسی دینش اسلام بود، عیسی دینش اسلام بود، اسحق دینش اسلام بود، سلیمان دینش اسلام بود. همه مسلم بودند، همه اسلام داشتند ... به همان دلیل که همهء ادیان قبل از حضرت محمّد را اسلام نامیده است، به همان دلیل همهء ادیان بعد از او هم اسلام است؛ چون حقایق آنها واحد است و هیچ فرقی با یکدیگر ندارد ... اکثر اینها که دینشان را در قرآن به نام اسلام نامیدهاند، کتاب جداگانه داشتهاند" (انسان در آئین بهائی، ج1، ص67-66)
حضرت عبدالبهاء در اين باره میفرمايد :
" اساس اديان الهيّه يکی است و مقصد امم و مذاهب عالم مقصد واحد . زيرا جميع معتقد به وحدانيّت الهی هستند و واسطهها را بين خلق و خالق لازم می دانند . نهايت اينست که اسرائيليان آخر واسطه را حضرت موسی میگويند و مسيحيان حضرت عيسی و مسلمانان حضرت محمّد رسول اللّه و فارسيان حضرت زردشت . ولی اختلافشان بر سر اسم است . اگر اسم را از ميان برداری جميع میبينند که مقصدشان مقصد واحد بوده و هر شريعتی در عصر و زمان خود کامل و تجدّد آئين يزدان و ظهور مظهر فيوضات رحمان در هر کوری لازم و واجب . اين است که اهل حقيقت و معنی پی به اسرار الهی بردند و از رموز کتاب واقف شدند و حقّ را مختار و فيوضات او را غير محدود و ابواب رحمتش را غير مسدود دانستند . به جميع انبياء مؤمن شدند و " لانفرّق بين احد من رسله (٥) " گفتند . اما اهل صورت و مجاز به تقاليد تمسّک جستند و به اوهام افتادند . متشابهات آيات را وسيله انکار امر ربّ البيّنات نمودند . "
نکته دیگر اینکه متاسفانه شما (یاهرمترجم دیگری ) بخاطرپیش ذهنیات قبلی خویش " انّ الوحی بمثل ما نزّل علیه قد انقطع من بعده من عندک" را اشتباها " و همانا وحی الهی که بر او فرود آمد ، پس از او پایان یافت" ترجمه کرده اید. "بمثل ما نزل علیه " یعنی "به مانند آنچه که بر او نازل شد" است . در زمان حضرت محمد جبرییل حامل وحی به حضرت محمد بود و در آثار باب و بهاالله حرفی از جبرئیل نیست و حق جل جلاله مستقیما مظاهر ظهور خویش را مورد خطاب قرار داده و این واسطه آنطور که در ادیان قبل به طرق مختلف بین پیامبران و عالم حق بود(جبرول، کبوتر، شجره طور، آتش... ) در این آئین از میان رفته. در این مورد به اولین مقاله بنده راجع به الهیات توجه نمایید .
و بعد فرمودید :
با توجه به موارد موارد فوق ، نتیجه این می شود که بعد از قرآن کتاب آسمانی دیگری نخواهد بود .حال اگر شما حضرت باب را قبول دارید ، باید این سخن او را نیز بپذیرید.
بنده این سخن را پذیرفتم ولی اگر اجازه دهید بنده ترجیح میدهم که به ساز چهارم شما برقصم چون آهنگش زیباتراست. : رابعاً ما بایستی آیات و احادیث را در کنارهم ببینیم:
"انّ الذی قد اوحی الی محمّد رسول اللّه قد اوحی اِلی عليٍّ قبل محمّد هل من الهٍ غير اللّه يقدر ان يوحی اِلی احدٍ "(توقيع خطاب به محمد شاه ص 19 منتخبات آثار حضرت نقطه اولي)
فرمودید : جناب شهرام در ادامه نوشته است: " حضرت محمد در مورد علمای زمان قائم می فرمایند:
"علمای انها خائن و فاسق هستند آنها و پیروانشان و انها که به سوی علما می ایند و از انها کسب نور میکنند و کسانی که ان (علما) را دوست دارند بدترین مخلوقات روی زمین هستند." (الزام الناصب ص 185)]"
از این روایت نمی توان نتیجه گرفت که تمام علمای فعلی خائن و فاسق هستند ،
راستش بنده از گروه راسخون فی العلم نیستم که جرات تفسیراین احادیث را داشته باشم. خوشا به حال شما که این جرات را دارید. در این حدیث و احادیث دیگر در همین مورد هیچ جا ذکر نشده " فقط بعضی از علما " که به من این جرات را بدهد.
" قال رسول الله ص سیأتی علی الناس زمان لا یبقی من القرآن الا رسمه و من الاسلام الا اسمه یسمون به و هم ابعد الناس منه مساجدهم عامرة و هی خراب من الهدی فقهاء ذلک زمان شر فقهاء تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنة و الیهم تعود." اصول کافی جلد 8 ص308
یعنی رسول خدا فرمود بر مردم زمانی خواهد امد که از قرآن جز رسم آن و از اسلام جز اسم آن که به آن نامیده میشوند نخواهد ماند. وایشان از همه کس نسبت به آن دورترند، مساجدشان آباد است ولی از هدایت خالیست فقها آن زمان بد ترین فقها زیر آسمان هستند. از ایشان فتنه خارج میگردد و به خودشان برمیگردد.
این پیش گویی البته فقط منحصر به اسلام نیست . زمانش هم درآثار پارسیان زرتشتی تعین شده :
"چون بدی در شما پدیدار شود از تازی ملت کسی ظاهر شود که کلامش پیچیده و زبانش سخت باشد و آئینی آورد که به مانند درخت گل است و خار در او دیده نشود و چون ششصد سال از او بگذرد نصف خار شود و نصف گل ماند و چون هزار و دویست واندی از آن بگذرد تمام خار شود و گل در آن دیده نشود اگر نماند از مهین چرخ دمی برانگیزانم از دودمان تو کسی را و کیش و آئین به او سپارمش باز"( در نامه ساسان پنجم از کتاب زرتشت.)
شما بهتر است بیائید و ابتدا ثابت کنید که قائم جناب سید باب بود، زیرا قادیانی ها هم این روایت را به نفع خویش بیان می کنند.
اینهم نشانه دیگری از عدم منطق و ضعف استدلال. اگر قادیانی ها هم همین را به نفع خویش بیان میکنند این وظیفه شماست که به آنها هم جواب دهید چون از آثار خود شما برایتان دلیل میآورند.
منطق مدیر سایت آئین بهائی و امثال ایشان این هست که اصل را با فرع مقایسه می کنند ، نمونه اش بحث نوشیدن ادرار شتر بود که وارد مناظره کردند.مثل این است که میترا بیان کند شما اول ثابت کنید که مس همان طلا هست (ایقان- ص 104) تا ما در مورد خاتمیت با شما بحث کنیم!
شما هم که دوباره همآن نوار میترا خانم را پخش میکنید. نتیجه آن نهایتا همآن " اسب عصاری" شدن است. ایشان اصلا در رابطه با ادار شتر حرفی از اصل و فرع نزدند و حتی ایرادی بر ادرار شتر نیاوردند. فقط مثالی زدند که میترا خانم را سر عقل و منطق آورند و به استدل و نقد پردازند ولی متاسفانه جناب مدیر ایشان را خیلی دست بالا گرفتند.
اینست آنچه که جناب مدیر فرمودند" رفتار شما مثل اين است كه فرضا يك ملاي وهابي مدعي گردد شيعيان مردماني هستند كه ادرار شتر را از شير آن گوارا تر ميدانند و هر روز صبح براي حفظ سلامت با صبحانه يك ليوان از آن ميل ميكنند و براي اثبات اين ادعا هم از كتب معتبر شيعه اسناد زير را نقل كند: بحار الأنوار ج63 باب 19 ص : 89...حال هرچه شما دليل بياوريد كه ما ادرار شتر نميخوريم ميگويند ما دين شما را بهتر ميشناسيم امام جعفر صادق مغز متفكر جهان شيعه و موسس فقه در آئين شيعي چنين فرموده و شما هم اين كار را ميكنيد ولي از ديگران مخفي ميداريد!!
ایشان نه بر این حدیث ارجی نهادند نه آنرا نقد کردند و نه اعتراضی به آن وارد آوردند که میترا خانم بخواهند از آن دفاع کنند. فقط فرمودند آنطور که شما بر آثار دیانت بهائی اشکال میگیرید دیگران هم به همان طریق سطحی و خوانش یک خط در میانی میتوانند بر اسلام ایراد گیرندو اکاذیب منتشر کنند.. بدین معنا که وجود چنین حدیثی دلیل آن نیست که کسی به باطل اشتهار دهد که شيعيان مردماني هستند كه ادرار شتر را از شير آن گوارا تر ميدانند و هر روز صبح براي حفظ سلامت با صبحانه يك ليوان از آن ميل ميكنند.
بر خلاف زعم شما و میترا خانم این بحث حاشیه ای نبود.این استدلالی بود بسیارمنطقی و محکم. دلیلی عقلی نه اعتقادی. . ولی چون مانند بقیه مطالب میترا خانم جوابی از برای این منطق نداشنتد به دفاع از آن پرداختند و مرتبا ایشان را متهم به بحث را به حاشیه کشاندن به ادرار شتر کردند.
همانطور که درمقاله قبلی ذکر نمودم هدف از این سطور مناظره دیگری نیست. امید آنست که رفع حجبات و شبهاتی شود که دستگاه عظیم تبلیغات ضد بهائی ایجاد نموده و جلوی چشم دوستانی را که هنوز میلی به تحقیق دارند و عشق به حقیقت و تعالی روحانی در قلبشآن میتپد را گرفته است. شکی نیست که از برای منصفین و طالبین حقیقت اثر نور و شیر خواهد داشت و در اعداء و دشمنان این آئین بمثابه ناری خواهد بود که شعله بغضشان را شدید تر خواهد کرد و حال که از استناد به قران و احادیث کم آورده اند آثار ازلی ها را به مدد گرفته اند... و شاید هم قادیانی ها را نیز به زودی به کمک طلبند. چه که تهمت و افتراء آخرین حربه کسیست که حرف منطقی برای گفتن ندارد.
قُلْ يا قَوْمِ إِنْ تَكفُرُوا بِهذِهِ الآياتِ فَبِأيِّ حُجَّةٍ آمَنْتُم بِاللهِ مِنْ قَبْلُ هَاتُوا بِها يا مَلأَ الكَاذِبِينَ لا فَوَ الَّذِي نَفسِي بِيدِهِ لَنْ يَقْدِرُوا ولَنْ يَسْتَطِيعُوا ولَو يَكُونُ بَعْضُهُم لِبَعْضٍ ظَهِيراً
با رجای تائیدات الهیه