دریچه ای به سوی حقیقت بهائیت

تحقیقاتی در مورد بهائیت

مهناز رئوفی می نویسد:

 

"قریب 25 سال از عمر خود را در داخل تشکیلاتی محدود و مسدود و در عین حال مستبد و با نفوذ گذراندم تشکیلاتی که از عناصر و عمال خویش در قالب دینداری و خدمت بهره کشی کرده و به آنان مجال اندیشه و مطالعه و فرصت خودپروری نمی داد و کودکان را پیش از دبستان با کلاسهای به اصطلاح مهد کودک و غیره چنان آموزش می داد که از همان اوان رشد و شکوفایی بذر نفرت و کدورت نسبت به اسلام در قلب آنان جوانه می زد و چون کرم های ابریشم دنیا را در همان پیله محدود بهائیت می دیدند و برای نوجوانان به سبب روح سرکش و کنجکاوشان با بهترین وجه امکانات رسیدن به خواسته ها و تمایلات غریضی را در اختیارشان گذاشته و انواع سرگرمی ها و کلاسها را برای شستشوی مغزشان به کار می گرفت نوجوانی که روح بلند پرواز و انعطاف پذیرش آماده یادگیری و نقش پذیری است با تشویق ها و ترغیب های کاذب با و عده و وعیدهای کاذب اعتقاد تحمیل شده را برترین و بهترین اعتقاد می دانست و در تلاش تشکیلاتی شدن و اصطلاح تحریف شده اش "خادم"شدن گام بر می داشت و جوانان اینگونه تربیت یافته و شکل می گیرند. محرومیت و محدودیت را به جان می خریدند چرا که با آن همه مسئولیت تشکیلاتی و مسمومیت ذهنی اگر چه خلاء ها و کمبودهایی را احساس می کردند دیگر نه توان اعتراض داشتند و نه زبان ابراز ٬ آنان برای پیشبرد اهداف تشکیلاتی تمام قوای خود را به کار می گرفتند . به گمان اینکه همان شده اند که از کودکی آرزویش را داشتند. اما تمام احساسات معنوی و ذهن حقیقت جو و پویای خویش را کور و خاموش نموده  و هزاران سؤال بی جواب در پرده بی اعتنایی رها می شد.

من نیز یکی از آن جوانانی بودم که راه هر گونه پیشرفت علمی و معنوی به رویم بسته بود. آموخته بودم که باید خود را فدای اهداف تشکیلاتی نمایم. آموخته بودم که آموخته های خویش را به کوچکترها بیاموزم اما برای رهائی از آنهمه خفقان و برای ابراز عقده ها و درد دل ها ٬ به هنر پناه بردم و خود را غرق شعر و موسیقی نمودم. موسیقی گرچه مرا به حقیقت نمی رساند اما از غرق شدن بیشتر در تعلیمات کاذب تشکبلات دور می کرد و این خود یک جنبه مثبت بود. سالها به آموزش موسیقی پرداختم و همینکه قابل بهره برداری شد توسط تشکیلات کلاسهای مختلفی از جمله سرپرستی گروه سرود و تشکیل هیئت موسیقی و تعلیم ساز را عهده دار شدم هنوز با آنهمه مشغله و مسئولیت احساس کمبود و خلاء معنوی شدید باعث شد که در صدد تحریر رمانی برآمدم می خواستم با نوشتن داستان خود را از آن محدوده مسدود خارج کرده و به دنیای دیگران سفر کنم و خود را برای مدتی آزاد حس کنم و در گستره معنوی دیگران سیر نمایم.

قصه ٬ ساده زیستی   روستائیان بود. روستائیانی که تعاون و همکاریشان ٬ محبت و اخلاصشان عشق و تعلقاتشان همه در سایه ایمانی عمیق بود و این قوه در پرتو ایمان به آنان خط مشی داده و آنچنان با صفا و بی ریا  زندگی را به سر می بردند. داستان ٬ قصه زندگی روستائیان مسلمان بود. می بایست تا اندازه ای با اسلام آشنا می شدم و اسلام را از زاویه دید آنان می نگریستم برای این منظور تصمیم به مطالعه کتب اسلامی گرفتم. از طرفی بهائیت طرف مقابل اسلام بود و تبلیغات ضد اسلامی در گوش جانم رخنه کرده بود. گاهی از آنهمه خشم و نفرت از آنهمه تبلیغات سو و از آنهمه کوچک جلوه دادن اسلام متعجب و متحیر می شدم چرا که بهائیت معتقد به حقانیت اسلام بود ولی آنرا نسخ شده می پنداشت و نمی بایست آنهمه بر علیه آن تبلیغ می نمود با  اینحال گویی چیزی مرا وادار به مطالعه می کرد . از مطالعه کتابهای محدود و تکراری بهائیان به ستوه آمده بودم طالب و تشنه شنیدن حرفهای دیگران بودم مخصوصاً حرف و حدیث اسلام که نقطه مقابل بهائیت بود. ناچار برای به ثمر رساندن کتابم به مطالعه کتب گرانبهای شهید جلیل استاد مرتضی مطهری  علیه الرحمه و همچنین آیت الله دستغیب و نیز کتابهای پربار آقای سبحانی پرداختم.

هر چه می خواندم گویی فروغ نوری در درونم فروزان می شد و بر عظمت این دیانت الهی و پوچی و کوچکی بهائیت بیشتر معترف می شدم. با اینکه مطالعاتم در سطح وسیعی نبود متوجه شدم بهائیت چیز تازه ای به ارمغان نیاورده و نه تنها حرف تازه ای ندارد بلکه با استفاده از احکام و مبانی اسلام و با وارونه دستورات الهی (همچون حلال کردن ربا خواری و کشف حجاب) و بسیاری از مسائل دیگر و با تفسیرهای غلط از آیات مبارکه قرآن قصد دارد تیشه بر ریشه اسلام وارد کند. در مراحل اول کتابها را جهت مطلع شدن از آداب و سنن اسلامی مطالعه می کردم اما در حین مطالعه به مسائلی بر می خوردم که به ما گفته شده بود چنین مطلبی در هیچ کتابی وجود ندارد و فقط از آثار تازه بهائیت است و متوجه شدم زیباترین جملات فارسی و عربی را که به نام خود به خورد ما داده بودند که از بیانات شیوای ائمه عزیز اطهار است. و بهترین نصایح اخلاقی را مفتخرانه به اوامر خود نسبت داده بودند ٬ که چنین نصایح مشفقانه ای فقط می توانست از زبان بزرگان دین صادر شود. کم کم به این باور رسیدم که دین اسلام دین کامل و بی نقصی است حتی جای سؤال باقی نگذاشته و هیچ ضرورتی نداشت که دین جدیدی ظهور نماید.

که پس از ادعای صاحب زمانی باب و بها جنگ جهانی دوم رخ داد و با سلاحههای اتمی میلیونها انسان بی گناه قربانی شدند و هیچ عدل و قسطی در جهان حاکم نشد و فساد و فحشا به منتهی درجه حیوانیت رسید.

در هر کتابی که مطالعه می کردم به احادیثی در ارتباط با ظهور مبارک ولی عصر (عج) بر می خوردم که هیچ مناسبتی با قیام باب و بها نداشتو هیچ مقایسه ای در این ارتباط نمی شد کرد. با خود می گفتم این همه حدیث اینهمه  روایت در اسلام هست که دلالت بر ظهور کسی می کند که هیچ شباهتی به این دو ظهور ندارد چگونه است که تنها با چند روایت که در کتاب بحار الانوار موجود است و احادیث و روایات معتبری نیست و به هزار شکل تقسیم و تنظیم شده بهائیان معتقد به باب و بها شده اند و کمترین توجهی به سایر روایات ننموده اند و بالاخره پس از رؤیت خوابی که بارها در جراید آنرا بازگو نموده ام که بیشتر مرا به فکر فرو برده و به قرآن مجید نزدیک نمود متوجه شدم که در کتاب خدا نیز درباره قیامت و روز رستاخیز مباحثی وجود دارد که هیچ جای تفسیر و تأویل ندارد. روز قیامت به طرزی تشریح شده که هیچ جای سؤالی باقی نگذارده و شکی نیست که هنوز آن روز بزرگ رخ نداده است با کدام سند و با کدام منطق متین و اساسی می توان گفت که منظور از آن روز بزرگ یک روز عادی و معمولی است  که یک فرد عادی ادعای مهدویت و سپس نبوت کرده است که دوران نبوتش هم فقط 9 سال طول کشید. هر چه بیشتر در مطالعاتم اندیشه می کردم بر تعداد سؤالات و مجهولات ذهنی ام افزوده می شد و هنگامیکه موقعیتی پیش می آمد و این سؤالات را اظهار می کردم نه تنها پاسخ قانع کننده ای دریافت نمی نمودم بلکه به طرد شدن از جامعه بهائیت تهدید می شدم.

تا اینکه کم کم مسائلی بزرگتر برایم کشف شد و دریافتم که تا کنون هرگز مالک آزادی تفکر و تعقل خویش نبوده و تحت تسلط چنین تشکیلاتی ممکن است ارزش و حیثیت انسانی را نیز از دست بدهم. با اینکه جدا شدن از تمامی اعضای خانواده ام و به قول تشکیلات طرد شدن از پدر و مادر برایم مشکل بود و با  اینکه در آن ایام سخت ترین لحظه ها را از لحاظ عاطفی گذراندم اما شور و شعف عجیبی در من بود که مرا به زندگی امیدوار می کرد و از اینکه خداوند بر من نظر لطف و عنایتی بی اندازه داشته و مرا از ورطه هولناک فنا و نیستی نجات داده بود در پوست نمی گنجیدم من مسلمان شدم و بدین سان جان تازه و ارزش تازه یافتم و هیچ موهبتی بالاتر از این نیست که مورد رحمت الهی قرار گرفته بودم رحمتی که شاید مستحق آن نبودم برای آگاه نمودن همسرم راهی جز اینکه خلاصه شده مطالعات و تحقیقاتم را به رشته تحریر در آورده و تقدیمش کنم نبود با اینحال هرگز فکر نمی کردم مؤثر باشد و امکان اینکه با کشف حقیقت جدایی تلخی رخ دهد و ما با وجود آنهمه عشق و علاقه ترک هم گوئیم وجود داشت.

با توکل بر  خدا نامه ای برایش نوشتم و برای بیداریش از هر آنچه که در توان داشتم استعانت جستم و زبان از شکر خدای مهربان عاجز است که او چنان مسلمان شد که گویی سالها پیش از من مسلمان بوده ٬ سرشار از سرور این تحول عظیم هر دوی ما هم پیمان شدیم که در راه هدایت مستعدین گام بر داریم شاید که پروردگار یاری کند و عده ای از منجلاب گمراهی رهایی یافته و رستگار شوند.

شما دوست عزیزی که بهائی هستی همانقدر که توانسته ای با اراده خود خواننده اوراق و سطور باشی که از سوی تشکیلات برای تو منع شده نمایانگر عزت نفس و روح خداجوی توست و تو با چنین همتی ترک تعصب و تحری حقیقت کرده ای و تو با مقایسه مسلک خود با ادیان دیگر دین را مطابق علم و عقل پذیرفته ای و تو با چنین حرکتی از اغوا تشکیلات خود را رهانیده ای . دوست ارجمند:بهائیت دین نیست و فقط هنگامی این حقیقت شیرین را با تمام وجود می پذیری که حقیقت اسلام و حتی سایر ادیان را درک نمایی.

اسلام آن نیست که در کتب به اصطلاح امری و تبلیغات سو تشکیلات برای تو ترسیم شده . بهائیت جز خفت و غفلت چیزی برای گروندگان خود به ارمغان نیاورده است بهائیت غیرت و حیثیت پیروان خود را خدشه دار نموده. این مسلک منحوس نهالی است که به دست شوم و سیاسی ستمکاران تاریخ نشانده شده و تو با اندیشه باز و دیدی وسیع مقام و منزلت معنوی خویش را در گرو تحقیق و تجسسی بی طرفانه بازخواهی یافت و از زمره مسخ شدگان و شنوندگان تاریخ خارج خواهی شد.

غرور و افتخاری که بر اثر تبلیغات شدید در تو ایجاد نموده اند کاذب و توخالیست و تو زمانی بر این واقعیت آشکار پی خواهی برد که لذت افتخار واقعی را بچشی و از اینکه خود را از دوستان حضرت علی علیه السلام و سایر ائمه معصومین علیه السلام بنامی احساس قدرتی فوق العاده  نموده و با خاطری آسوده و مطمئن به دینداری و ایمان خویش افتخار خواهی نمود. آنچه که در بهائیت تو را به خود جذب نموده آیا جز مناجاتها و راز و نیاز با خداست که کلمات زیبا و فریبا را در کنار هم گرد آورده و جملات نغز و دل انگیز آفریده یا آنکه شعارهای زیبای صلح عمومی و وحدت عالم انسانی است که امیدوارت نموده است و لابد تعالیم اخلاقی نیز مضاف بر اینها...

اما اگر صحیف سجادیه حضرت سجاد علیه السلام را که راز و نیاز او به درگاه الهی است مطالعه می کردی و یا اینکه اگر مناجات جانبخش و جانگذار حضرت علی (ع) را که به نام دعای کمیل معروف است می شنیدی و اگر چنانچه سایر ادعیه اسلامی که در سحرگاهان به صوت دلنشین تلاوت می شود گوش جان می سپردی پی می بردی که تمام آن کلمات و جملات زیبا تلخیصی از همین ادعیه مبارک است. و باید گفت شعار تمام ادیان و حتی تمام گروهها و فرق مختلف دنیا صلح و دوستی و اتحاد و انفاق است و آن در دیانت   بزرگ و بی نقصی چون اسلام صدها بار بیشتر و مهمتر تاکید شده است و در بهائیت چیزی جز شعار نیست.

و درباره تعالیم اخلاقی که برای بهائیان دوازده گانه اند باید گفت اسلام هزاران تعلیم اساسی و بنیادی دارد که جزئی ترین مسائل را در بر می گیرد و انسان را در هاله ای از ابهام تحت اختیار خویش رها نکرده و او را همواره رهنما و رهگشاست.

اسلام دیانت مقدسی است که با کتاب آسمانی و احکام متین و متقن خود صریحاً تکلیف پیروانش را روشن نموده و تعلیمات نازله در همان سالهای پر برکت عمر حضرت محمد صلوات الله علیه بر مردم ابلاغ شد اما در بهائیت احکام و مبانی نه تنها به طور کامل نبوده بلکه بسیار جزئی و ناقص صادر شده است و بسیاری از آنها در زمان جانشینی عبدالبهاء و شوقی افندی تعویض و تصحیح شد و بالاخره صادر نمودن احکام را به بیت العدل موکول نموده اند و سؤال اینجاست که پس تکلیف کسانی که در این دوره زندگی می کنند و هنوز بهائیت عالم گیر نشده چیست؟ دینی که به مرور احکام آن تکمیل شود آیا قابل تردید نیست؟!

اینجاست که می رسیم به وعده و وعیدهای کاذب که در سال دو هزار چنین و چنان می شود و عنقریب فوج فوج اقبال خواهند نمود  و از این گونه دلداریها و دلگرمیها..."

 

موفق و موید باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 18:58  توسط میترا  |